X
تبلیغات
رایتل
داستان بهلول و شکستن سر استاد - سایت بدو بیــــــــــا
پیوندها
جدیدترین یادداشت‌ها
روزانه‌ها
آمار
 

وزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود

پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد

دوم می گوید :  

خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند

در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند

خلیفه گفت : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!


:: برچسب‌ها: داستان، بهلول، استاد
:: چاپ این مطلب : کلیک کنید
(0 لایک)

نویسنده : milad
ت : دوشنبه 19 خرداد 1393
نظرات (1)
سه‌شنبه 20 خرداد 1393 ساعت 00:08
سلام

ممنون از حضورت دوست من

شما با نامی که خواست بودی لینک کردم

منو با اسم وبم لینک کن

چند دقیقه وقت داری!!!
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
دسته‌ها
نویسندگان
بایگانی
ابر برجسب
امکانات جانبی